غیر از من و یاد تو در اینجا کسی نیست
غیر از تو و این عاشق تنها کسی نیست
امروز و فردا میکنی ، عمری هدر شد
امرزو را فردا مکن ، فردا کسی نیست !
در ازدحام سایه ها گم بودم عمری...
آغوش خود را وا کن امشب تا کسی نیست
مجنون پس از یک عمر در صحرا دویدن
فهمیده در پایان این صحرا کسی نیست
عمری به دریا ها زدم سهراب ، اما...
در شهر های آنسوی دریا کسی نیست !
آدم پی تعبیر یک رویای ناب است
در این جهان تعبیر این رویا کسی نیست !
یک شب اگر جای من آشفته باشی
آن وقت باور می کنی حتی کسی نیست...
...تا در نگاهت غصه هایت را بخواند
باور کند که چشم هایت با کسی نیست
خلقت همه تسخیر آدم هاست اما
تنها تر از آدم در این دنیا کسی نیست !
تا کی فقط از حسین دم باید زد؟
در راه و طریق او قدم باید زد
این دست که بر سینه خود می کوبیم
چون مشت به سینه ستم باید زد !
از هر چه بهانه دل ببر توبه کنیم
با چشم تر و یک دل پر توبه کنیم
برخیز به خیمه گاه معشوق رویم
امشب همگی شبیه حر توبه کنیم !
از غم او جان زمین بر لب است
مرثیه خوان دل او ، هر شب است
پشت جهان از غم او خم شده
مرد ترین مرد جهان زینب است !
در مکتب عشق ، ما الفبا بلدیم
در راه و طریق عشق ما نابلدیم
در راه تو و عشق پر از حادثه ات
عمری است فقط سینه زدن را بلدیم
در این بهار مژده باران دروغ بود
در صبح دشت عهد سواران دروغ بود
هرساقه ای تبر شد و صد شاخه را برید
امید برگ و بار درختان دروغ بود
افراسیاب حاکم این شهر مانده است
افسانه های رستم دستان دروغ بود !
هر صبح و شام گرگ به این گله می زند
از بس همیشه هی هی چوپان دروغ بود !
تقدیر آدم از بهشت رانده گشتن است
حتی اگر دسیسه شیطان دروغ بود
"دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر"
برگشت و گفت : خلقت انسان دروغ بود
بانو تو را به عشق، به دریا، به آسمان امشب فقط - به خاطر من ،عاشقم بمان باز این سکوت کهنه مرا دوره کرده است امشب کمی دوباره برایم غزل بخوان بشکن دوباره بغض خودت را کنار من شاید دوباره زنده شود خاطراتمان یا نه ! کمی بخند و برایم کمی برقص تا جان بگیرد این دل تنهای نیمه جان امشب تو را به حرمت این چشم های خیس مهمان خلوتم شو به صرف یک استکان – قهوه ،درست مثل همان روزهای خوب آن روزهای رفته ی بی خاطر و نشان امشب دوباره چشم تو باید خدا شود رحمی کند به غربت این بغض بی زبان فردا که دوری از من و چشمان بی کسم -امشب فقط - به خاطر من عاشقم بمان
اینجا نباید آخر این راه باشد هنگامه ی پایان مان ناگاه باشد عمری "عزیز"ت می شوم با هر چه دارم یوسف! نباید جای تو این چاه باشد! از شاه راهی بهتر است این راه بیراه وقتی که با ما شاه خود همراه باشد! تا عاشقیم و دل به دریا می سپاریم هر کوه ، پیش پایمان چون کاه باشد عاشق شدن در اختیار آدمی نیست در راه دین است آنکه " لا اکراه" باشد کمتر به گوشم از جدایی قصه سر کن دیدی پلنگی بی خیال ماه باشد؟ این راه پر پیچ و خم است اما نباید... اینجا نباید آخر این راه باشد!
باران بلا بر سرمان باریده ست
بر آینه ها غبار غم پاشیده ست
بیهوده در انتظار خورشید نمان
چشم سحر از این همه شب ترسیده ست
امسال به جای هر چه که کاشته ایم
از هر وجب زمین تبر روییده ست
هر چند که آن ماه تمام است ولی
این برکه بی نام و نشان خشکیده ست
با نیت جستجوی انسان یک عمر
آن شیخ چراغ همه را دزدیده ست
گاهی به نوای کفر و گاهی ایمان
ای عشق ، دلم به ساز تو رقصیده ست
در معرکه جنونت این دیوانه
عمری است که پشت گوش خود را دیده ست
این زخمی سر سپرده از دوری تو
با اهل زمین و آسمان جنگیده ست
ای موج پریشان نکنی دریا را
مهتاب در آغوش زمین خوابیده ست
تو را باز در دل صدا می کنم
در این سینه آتش به پا می کنم
به امید دیدار تو سال هاست
غزل نذر آیینه ها می کنم
شکسته پر و بال هایم ولی
به یادت پرنده رها می کنم !
شبی پشت این چشم های غریب
تو را با خودت آشنا می کنم
پس از تو شبیه اند مردم به هم
جفا می کنند و وفا می کنم
نه این که کسی نیست عاشق شوم
من از خاطراتت حیا می کنم!
پس از رفتنت ناگزیرم ، ببخش
اگر درد دل با خدا می کنم
دلیل تمام غزل گریه هام
همیشه برایت دعا می کنم!
وقتش شده دل سری به سودا بزند
از عشق پلی به سمت فردا بزند
این ماهی از خشکی و ساحل رانده
تصمیم گرفته دل به دریا بزند
مشتاق تماشای تو باید اول
قید همه آینه ها را بزند
هر کس که به چشمان تو ایمان آورد
کفراست دم از شاید و اما بزند
این قلب شکسته ساز خوش آهنگی است
نگذار همیشه تک و تنها بزند
تا روز رسیدن به تو سوگند دلم
نه دم ز خدا نه لب به خرما بزند !
هر نفس فریادم اما از صدا افتاده ام
آه ! امشب یاد خیلی چیزها افتاده ام
شب که می آمد من و اندوه و شعر و چشم تو
باز امشب یاد آن حال و هوا افتاده ام
یک دم آسایش ندید این چشم ها با رفتنت
بعد تو انگار از چشم خدا افتاده ام!
همچو سیبی کال بر دست درخت روزگار
از زمین و آسمان هر دو جدا افتاده ام
کاروان بخت تنها در مسیر یوسف است
من فقط از چاه خود در چاله ها افتاده ام!
سالم از دریا گذشتن راه و رسم ناخداست
با خدا بودم که در موج بلا افتاده ام
چشم های تو مرا آن شب کجا گم کرده اند؟
هر چه می گردم نمی دانم کجا افتاده ام!
دو تا شکسته ی غمگین،که هر دو تنهاییم
که گفته است من و تو به هم نمی آییم؟!
ببین شبیه تو شب های من پر از بغض است
بیین که هر دوی ما از تبار دریاییم!
به کوری همه واژه های بی احساس
من و تو عاشقانه ترین شعر دنیاییم !
خدا کنار من و تو نشسته و غم نیست
که پیش چشم ریا کار شهر رسواییم
ببند پنجره را هیچ اعتمادی نیست
بیا به خانه ی احساس مان بیاساییم
من و تو گم شده ایم از تمامی دنیا
و تا همیشه "من" و "تو"کنار هم "ما"ییم!
خدا برای خودم آفریده است تو را
من و تو وارث امروز ها و فرداییم !
دیده عقل در این معرکه حیران شده است
باز در آینه چشم تو نمایان شده است
نو بهار آمده و خون دل لاله شکفت
زلفت این بار به دست که پریشان شده است؟
سهم لب تشنگی چند کویر است باز
تکه ابری که بر این دامنه باران شده است!
نعش پروانه سحرگاه به آتش پیوست
شمع از شوق نسیم است که رقصان شده است
از شبانان بیابان جنون پیری گفت
بره گرگی است که دلبسته چوپان شده است!
مست باید شد و بیخود که در این ورطه ناز
هر ملک تا به خودش آمده شیطان شده است!
خانه خالی است از آن جلوه نایاب حضور
کعبه بتخانه این قوم مسلمان شده است
آتش کینه نمرود گلستان شدنی است
آتش عشق به جان که گلستان شده است؟!
گرچه عمری است که دور است زمین از مهتاب
خواب دریا به همین جلوه پریشان شده است
بعد از تو هوای عاشقی مسموم است
هر شعر، پر از واژه نا مفهوم است
جرم من و بخشش تو در منطق عشق
این" لازم" آن و آن یکی "ملزوم" است
از روز نخست جرم ما آدم ها...
تقصیر فرشته های نامعصوم است !
در بازی" جبر" و" اختیار"ت انسان
یک عمر به" اختیار" خود محکوم است !
هم با همه کس رشته الفت داری
هم شیوه عاشق کشی ات مرسوم است
اسرار تو را نمی شود فاش نوشت
از صورت تو پرده دری مذموم است
با این همه رحمت که تو اینجا داری
تکلیف بهشت و دوزخت معلوم است !
دلتنگم و چون ابر بهارم امشب
انگار قرار است ببارم امشب
از دست کسی شکوه ندارم مردم
از دست خودم پا به فرارم امشب !
عقلی نگذاشتی برایم ای عشق
دیوانه ی این شهر و دیارم امشب!
نزدیک تری از رگ گردن پس من...(1)
با سجده و سجاده چه کارم امشب ؟!
سجاده مرا یک،دو قدم بیش نبرد
بر موج نگاه تو سوارم امشب !
با ذکر تو "تطمئن قلوب" اند همه (2)
با یاد تو من چه بی قرارم امشب !
از هر چه که بوده ام پشیمانم من
اینگونه پریشان نگذارم امشب!
صد صاعقه هق هق به هوایم دارم
من دست خودم نیست نبارم امشب
--------------------------------------------
(١)نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ (ق/16)
ما به او ]انسان[ از رگ گردن نزدیکتریم!
(٢)أَلا بِذِکْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ (الرعد/28)
آگاه باشید، تنها با یاد خدا دلها آرامش مىیابد!
راضی ام من به رضایت، همه دنیا ، به درک !
ماهی ام ، هر چه که دور است ز دریا به درک!
هر که رفته است فدای تو و یک لبخندت
تا تو هستی همه کس جز تو خدایا به درک!
من "ندارم" سر دارا شدنم هیچ نبود
آنکه داراست رسیده است به سارا ! به درک!
من که امروز خوشم با تو و چشمت ای عشق
غم آن را که گذشت و غم فردا به درک!
یوسف از شرم تو تا ظلمت زندان رفته است
قلب غمگین و دل تنگ زلیخا به درک!
من تو را خواسته ام هر چه بهایش باشد
شده ام خسته و درمانده و تنها به درک !
گر چه عمری است که مجنون صفتم اما باز
پای عشقت که بیفتد من و لیلا به درک!
طاقت دوری تو در من بی طاقت نیست
گندم و وسوسه و جنت و حوا به درک!
هر چه تاوان رسیدن به تو باشد ، باشد!
حاضرم با تو بیایم به خدا تا به درک!
این عشق باید تا ابد پیوسته باشد
راه دلت برهر که جز من بسته باشد
با هر که هستی، هر کجا باشی مهم نیست
اما دلت سهم من دل خسته باشد !
غزل 1
از بودنمان کنار هم ترسیدند
یک روز تو را از دل من دزدیدند
انگار که از غرورشان کم می شد
وقتی که "تو" را کنار "من" می دیدند !
سیبی که فقط قسمت این لب ها بود
از شاخه بریدی تو و آن ها چیدند...
تو زخم زدی و عده ای بعد از تو
با زخم زبان خود نمک پاشیدند !
آن روز اگر کنار من می ماندی
بر نعش غرور من نمی رقصیدند
بهتر که نبودی و ندیدی یک شهر
بعد از تو به گریه های من خندیدند!
هر چند که اینگونه به من بد کردی
جز خوبی ات از زبان من نشنیدند!
غزل 2
باید بروم به ابتدا برگردم
از این شب رو به انتها برگردم
با این همه نفرین که شنیده است دلم
با یک لب لبریز دعا برگردم !
عشق تو به بدنامی من ختم شده ست
از این همه حرف ناروا برگردم
در راه حجاز، شوری از مستی نیست
باید که از این راه خطا برگردم !
نگذار که اینگونه زمین گیر شوم
پر های مرا پس بده تا برگردم !
تقدیر من و نبودنت عین بلاست
با هر "قدر" از حکم "قضا" برگردم
از قال و مقال کفر و ایمان سیرم
با حالتی از خوف و رجا برگردم
هر چند که رانده از بهشتم اما
عمرا به جهنم شما برگردم !
عشق تو و شور من پر آوازه شده است
بگذار که بی سر و صدا برگردم
یک عمر دویده ام به سویت اما
باید که تمام راه را برگردم!
سلام
از آخرین باری که به طور مستمر در این فضای مجازی نوشته ام ، سال ها می گذرد، و حالا دوباره حال و هوای نوشتن دارم ، از همین جا اولین پست را تقدیم می کنم به دو دوست عزیزی که سال ها پیش اولین کسانی بودند که در همین فضای مجازی شعر مرا شنیدند ، و شعر من هیچ گاه گوش شنوایشان را فراموش نخواهد کرد . دو دوستی که روز هایی به یاد ماندنی از عمرم با هم نفسی شان طی شد و هر چقدر دور باشند یادشان به من نزدیک ، و هر چقدر با هم متفاوت باشیم خاطراتمان به هم شبیه اند!

غزل اول
تا کی فقط از بلبل و گل ها بگوییم
این شهر عصیان پیشه را زیبا بگوییم؟!
در خواب و بیداری فقط کابوس دیدیم
تا کی برای دلخوشی رویا بگوییم؟!
امروزمان را از همان دیروز کشتند
ما با کدامین شوق از فردا بگوییم؟!
می خواستند آدم شویم اما چگونه...
فرصت نمی دادند از حوا بگوییم!
ما را چنان تا هر سرابی وعده دادند
از یادمان بردند از دریا بگوییم!
ما از جوانی سهممان این شد که تنها
از علم و ثروت سال ها انشاء بگوییم!
مجنون شدیم و عاشقی کردیم اما...
نگذاشتند از عشق و از لیلا بگوییم
ما نان دنیا را به نرخ دین نخوردیم!
بی واهمه از دین و از دنیا بگوییم!
این است مفهوم خدا در مسلک ما
یعنی که بعد از اشهد از الا بگوییم!

غزل دوم
یک نفر از راه آمد آسمانم را گرفت
بال هایم را شکست و آشیانم را گرفت
همچو پاییزی وزید از ناکجابادی غریب
از بهارم شاخه های ارغوانم را گرفت
زخم ها زد بر تن تنهایی ام، من نیمه جان
خواستم فریاد بردارم ،دهانم را گرفت
تا قدم در شهر چشمانش نهادم ناگهان
با نگاهی آمد و از من جهانم را گرفت
او مرا تا اوج یک دیوانگی پراند و بعد
بر زمینم زد همه تاب و توانم را گرفت!
او مرا گم کرد در انبوهی از نادیدنم
رفت و از چشمان هر ناکس نشانم را گرفت
زندگی یک قصه تلخ پر از اندوه شد
آنکه جانم بود روزی رفت و جانم را گرفت!

و اما طنز:
چشمت همه ی قلب مرا فرمت کرد!
کیبورد دلم به دست تو عادت کرد
قلبم به خدا دچار شات داون میشد!
روزی که لب من و تو با هم چت کرد!

چشمم همه ی عمر به در دوخته بود
صد شعله درون دلم افروخته بود
ما هر چه مصیبت از جوانی دیدیم
زیر سر این عشق پدر سوخته بود !

مرا از پشت این سیگنال حس کن!
به دستانت مرا هم دسترس کن !
دلم از دوری چشمت گرفته است
نگاهت را برایم اس.ام.اس کن!

هم زنده و هم به گور خواهم بوسید
هر روز تو را ز دور خواهم بوسید
با میل خودت بوسه بده ورنه عزیز
یک روز تو را به زور خواهم بوسید!

از باغ جهان سهم دل من خار است
این پنجره هم بدتر از آن دیوار است
من شانس ندارم که یوزارسیف شوم
من عاقبتم شبیه پوتیفار است !

و یک کار طنز برای این روزها...
این روزا مملکت شلوغ پلوغه هر چیُو راست میگن همون دروغه! میگن نگین چیزی گرونه زشته! این مملکت یه باغی از بهشته! کی گفته اینجا گوشت مرغ گرونه ؟! به جون هر چی خروسه ارزونه! چون میوه ارزونه داریم می میریم انرژی هسته هاش هم می گیریم! اینجا کسی قبض نمی دونه چیه! آخه ما آب و برقمون مفتیه! اتل متل دبه و بشکه بردن! نفتو سر سفره هامون آوردن! بس که داریم از این خوشی جون میدیم عراق و افغانستان هم نون میدیم! کی گفته بی کاریه و کار کمه!؟ ما که یه عمره سر کاریم همه! دمکراسی داریم به جون بابات! علی الخصوص موقع انتخابات! هر چی که فکرشُ کنین روبه راست معضلمون فقط حجاب زنهاست! فساد نداریم اگرم گناهه! همش مال مانتوهای کوتاهه! ما مشت محکمی زدیم به شیطون با طرح امنیت اخلاقیمون! با گشت ارشاد همه ارشاد میشن! دزدای کله گنده آزاد میشن! جمله ی قبلو هر کی گفت دشمنه! تنها جوابش هم فقط کشتنه! دزدی کجا بود توی این مملکت؟ حیا کنید از این دروغ و تهمت! پایین بیایم بالا بیریم ماسته هر چی صدا سیما میگه راسته!

