شب ققنوس - شعر ها و نوشته های علی خلیلی

(شعر ) به درک...!

راضی ام من به رضایت، همه دنیا ، به درک !

ماهی ام ، هر چه که دور است ز دریا  به درک!

 

هر که رفته است فدای تو و یک لبخندت

تا تو هستی همه کس جز تو خدایا  به درک!

 

من "ندارم" سر دارا شدنم هیچ نبود

آنکه داراست رسیده است به سارا ! به درک!

 

من که امروز خوشم با تو و چشمت ای عشق

غم آن را که گذشت و غم فردا به درک!

 

یوسف از شرم تو تا ظلمت زندان رفته است

قلب غمگین و دل تنگ زلیخا به درک!

 

من تو را خواسته ام هر چه بهایش باشد

شده ام خسته و درمانده و تنها به درک !

 

گر چه عمری است که مجنون صفتم اما باز

پای عشقت که بیفتد من و لیلا به درک!

 

طاقت دوری تو در من بی طاقت نیست

گندم و وسوسه و جنت و حوا به درک!

 

هر چه تاوان رسیدن به تو باشد ، باشد!

حاضرم با تو بیایم به خدا تا به درک!

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۸ساعت۱٠:٥۳ ‎ب.ظتوسط علی خلیلی | نظرات ()