از جثه های قد و نیم قدشون تا معصومیت و برقی که تو نگاهشون بود ، از خجالتی بودن بعضی و شیطنت بعضی دیگه شون ، از لباس های رنگارنگ شون ، از یه رنگی دل و نگاهشون ، خیلی چیز ها می شد فهمید که توی هیچ کتابی نوشته نشده و از هیچ کس و هیچ جای دیگه ای نمیشه یاد گرفت. از در که اومدن سلام کردن ،نمی دونم ما از دیدن اونا خوشحال تر بودیم یا اونا از رفتن به شهر بازی ، هیچ وقت فکر نمی کردم بچه هایی که تو همچین جاهایی نگهداری میشن انقدر با ادب باشن ، اینو از همون قشنگ سلام کردن اولشون فهمیدم !
از در که اومدیم بیرون ، اولین چیزی که فریاد شادی شون رو بلند کرد ، دیدن ونی بود که کرایه کرده بودیم ،"اااا.... ماشییییین!....." از همون اول دستم اومد که از دختر تا پسرشون عشق ماشین بودن! و چه آروزها که نداشتن! یکی می گفت من می خوام 206 بخرم ، اون یکی می گفت زانتیا ......! ، توی راه هر ماشینی رو که می دیدن کلی ذوق می کردن و می پرسیدن اسمش چیه!
از همون دقایق اول "عمو" گفتن ها شروع شد و به این شکل بنده عمو شدم! به در شهر بازی رسیدیم ، در رو که باز کردیم می شد توی چشماشون و تو فریاد های خوشحالی شون فهمید که چقدر هیجان زده شدن! اول از سرسره شروع کردن ، نمی دونم اونا سر می خوردن یا دل من داشت سر می خورد! توی قلعه بادی که دیگه دل و روده من به هم پیوند خورد بس که خندیدم! بازی کردنشون از هر چی فیلم کمدی و طنز دیده بودم باحال تر بود!
این وسط اونا هم زودی خودمونی شده بودن ، یکی شون یه جوری واسم ناز می کرد که نگو! اون یکی گیر داده بود به جیبم که این چیه توشه؟! یکی دیگه می گفت تو بشین تا من بشینم بغلت! هنوز چندتا وسیله سوار نشده بودن که می گفتن دیگه کی میایم؟! خلاصه جای همتون خالی یه روزه صاحب چندتا بچه شدم ، و عجیب یکی شون شبیه بچگی های خودم بود!
توی بچه ها دوتا خواهر و برادر هم بودن که ظاهرا داشت کار فرزند خواندگی شون رو به راه می شد ، دختره اومده بود می گفت :"زود بیای ها! دیر بیای ما میریم فرزند خواندگی دیگه نیستیم !" من هم بهش قول هفته آینده رو دادم
تو مسیر برگشتن از همه چیز حرف زدن از اینکه مامانم اجازه داده بیام؟! از اینکه بزرگ بشن من پیر میشم! و حتی از جومونگ! گیر داده بودن که از چیپس شون بخورم ، من هم هر چی تعارف می کردم بی خیال نشدن ، و جالب اینجا بود که همه با هم گیر داده بودن!
در شیرخوارگاه که رسیدیم ، همه با هم بلند گفتن " دست شما درد نکنه!" در آخر هم یکی شون گفت : خیلی ممنون ، دیگه تشریف ببرین!!!
قرار بعدی مون برای بردن بچه ها به شهر بازی چهارشنبه هفته آینده ،هر کدوم از دوستان تمایل داشتن همکاری کنن اطلاع داشته باشند .

