(شعر) زخمی
باران بلا بر سرمان باریده ست
بر آینه ها غبار غم پاشیده ست
بیهوده در انتظار خورشید نمان
چشم سحر از این همه شب ترسیده ست
امسال به جای هر چه که کاشته ایم
از هر وجب زمین تبر روییده ست
هر چند که آن ماه تمام است ولی
این برکه بی نام و نشان خشکیده ست
با نیت جستجوی انسان یک عمر
آن شیخ چراغ همه را دزدیده ست
گاهی به نوای کفر و گاهی ایمان
ای عشق ، دلم به ساز تو رقصیده ست
در معرکه جنونت این دیوانه
عمری است که پشت گوش خود را دیده ست
این زخمی سر سپرده از دوری تو
با اهل زمین و آسمان جنگیده ست
ای موج پریشان نکنی دریا را
مهتاب در آغوش زمین خوابیده ست

