(شعر) نه خدا ، نه خرما !
وقتش شده دل سری به سودا بزند
از عشق پلی به سمت فردا بزند
این ماهی از خشکی و ساحل رانده
تصمیم گرفته دل به دریا بزند
مشتاق تماشای تو باید اول
قید همه آینه ها را بزند
هر کس که به چشمان تو ایمان آورد
کفراست دم از شاید و اما بزند
این قلب شکسته ساز خوش آهنگی است
نگذار همیشه تک و تنها بزند
تا روز رسیدن به تو سوگند دلم
نه دم ز خدا نه لب به خرما بزند !

