(شعر) از صدا افتاده ام
هر نفس فریادم اما از صدا افتاده ام
آه ! امشب یاد خیلی چیزها افتاده ام
شب که می آمد من و اندوه و شعر و چشم تو
باز امشب یاد آن حال و هوا افتاده ام
یک دم آسایش ندید این چشم ها با رفتنت
بعد تو انگار از چشم خدا افتاده ام!
همچو سیبی کال بر دست درخت روزگار
از زمین و آسمان هر دو جدا افتاده ام
کاروان بخت تنها در مسیر یوسف است
من فقط از چاه خود در چاله ها افتاده ام!
سالم از دریا گذشتن راه و رسم ناخداست
با خدا بودم که در موج بلا افتاده ام
چشم های تو مرا آن شب کجا گم کرده اند؟
هر چه می گردم نمی دانم کجا افتاده ام!

