(شعر) خواب دریا
دیده عقل در این معرکه حیران شده است
باز در آینه چشم تو نمایان شده است
نو بهار آمده و خون دل لاله شکفت
زلفت این بار به دست که پریشان شده است؟
سهم لب تشنگی چند کویر است باز
تکه ابری که بر این دامنه باران شده است!
نعش پروانه سحرگاه به آتش پیوست
شمع از شوق نسیم است که رقصان شده است
از شبانان بیابان جنون پیری گفت
بره گرگی است که دلبسته چوپان شده است!
مست باید شد و بیخود که در این ورطه ناز
هر ملک تا به خودش آمده شیطان شده است!
خانه خالی است از آن جلوه نایاب حضور
کعبه بتخانه این قوم مسلمان شده است
آتش کینه نمرود گلستان شدنی است
آتش عشق به جان که گلستان شده است؟!
گرچه عمری است که دور است زمین از مهتاب
خواب دریا به همین جلوه پریشان شده است

