شب ققنوس - شعر ها و نوشته های علی خلیلی

(مقاله ) فتنه عشق - سیری در جهان شناسی حافظ - علی خلیلی

در مکتب عرفان، دنیا پیش از هر چیز تجلی صفات حق است و بدون تردید این اندیشه از اساسی ترین آراء‌ و تفکرات عرفانی است ، چرا که درسمت و سوق رفتار و کنش های عارف در مقابله و رویارویی با پدیده های متفاوت دنیوی سهمی بسزا دارد و نقشی بسیار محسوس ایفا می نماید.

در مکتب عرفان دنیا به مثابه آیینه ای است که جلوه دار جلال حضرت حق است و تمام پدیده های آن چون اوهامی است که از آن وجود حقیقی بر پرده فهم آدمی نقش می بندد .


حسن تو به یک جلوه که در آینه کرد

این همه نقش در آیینه اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود

یک فروغ رخ ساقی است که در جام افتاد

 

و نه تنها این دنیای فانی بلکه دنیای باقی نیز هر چه هست تجلی آن جلال بی منتهاست .

 

هر دو عالم یک فروغ روی اوست

گفتمت پیدا و پنهان نیز هم

 

عارف ، بهشت موعود را تفسیر و تصویری از قرب حضرت حق و در تبع آن دوزخ و جهنم را نمودی از بُعد آن می داند

 

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی

شرح جمال حور ز رویت روایتی

 

بر راستای همین باور است که امام محمد غزالی در کیمیای سعادت  در باره بهشت چنین می آورد:

قرار گاهی که عبارت خواص از آن حضرت الهیت است و عبارت عوام از آن بهشت است

 

و هر چه جمال و کمال در عالم صورت متجلی است وامدار و مجازی از آن جمال و کمال حقیقی است

 

نرگس همه شیوه‌های مستی

از چشم خوشت به وام دارد

 

 

در این جای سخن ذکر کلام گهرباری از مولای عارفان علی (ع)  خوش می نشیند که می فرماید:

ما رایت شیئا الا رایت الله قبله و بعده و معه

هیچ چیز را ندیدم مگر اینکه قبل از آن ، بعد از آن و با آن ، خدا را دیدم

 

به هر نظر بت ما جلوه می‌کند لیکن

کس این کرشمه نبیند که من همی‌نگرم

 

مولانا نیزبارها به فصاحت و بلاغت بدین معنا اشارت می کند ، در جایی می فرماید:

 

هرکجا کردم نظر بالا و پست

جلوه ای از روی زیبای تو هست

 

به اجمال عارف ، هر چه را هست زیبا می بیند و هر چه زیبایی می بیند از آن زیبای حقیقی می داند و بس . زیبایی و حسنی که جهان صورت را در بر گرفته و از هر گوشه ای کرشمه ای می کند

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت

آری به اتفاق جهان می توان گرفت

 

ولیکن این آیینه سینه ای از غبار پاکیزه و چشم دلی پاک می طلبد که آنچه را دیگران نمی بینند به نظاره بنشیند و از ین تجلی دم به دم می پیاپی بنوشد و ساغر مکرر برگیرد تا به مقام صاحب نظری بر جمال حق نائل آید.

 

وجه خدا اگر شودت منظر نظر

زین پس شکی نماند که صاحب نظر شوی

 

بر اساس همین دیدگاه و تفکر است که عارف برای دنیا و پدیده ها و نمود های دنیوی اصالتی قائل نیست و در دام دل بستن و سر سپردگی به آن بر نمی آید ، چرا که همیشه سر چشمه ی این کرشمه را در نظر دارد و می شناسد.

 

حافظ از حشمت پرویز دگر قصه مخوان

که لبش جرعه کش خسرو شیرین من است

 

و اگر التفات و نظری بر دنیا و پدیده های دنیوی دارد تنها در مقام نظر به جلال حق و مشاهده تجلی صفات او در انظار و اقشار دنیا است.

 

مرا به کار جهان هیچ التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

 

تا به تعبیر حافظ به دست مردم چشم گل زیبایی را از دنیایی که آینه دار رخ زیبای معشوق است بچیند.

 

 

مراد دل ز تماشای باغ عالم چیست

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن

 

نزد عارف هر چه و هر که عزیز است به عزت آن عزیز است و بس که هرچه و هر که هست متصوف به صفاتی از اوست

 

سواد لوح بینش را عزیز از بهر آن دارم

که جان را نسخه‌ای باشد ز لوح خال هندویت

 

اما حکایت دلبستگی و سر سپردن آدمی به این نمودهای دنیوی و این تجلیلت صفات حق ، خود داستان پر و شر و شوری است که از ابتدای حیات آدمی همواره دل او را به طوفان انواع و اقسام دلبستگی ها و سر سپردگی ها سپرده است . این حکایت معمایی است که پرده برداشتن از آن در پرتو تعالیم  عرفانی و حکمت الهی امری سهل و آسان است . پیش از ورود آدمی به دنیا ، حضرت حق خود را به آدمیان نمود و عرضه داشت و گواهی گرفت که:

الست بربکم؟

و آدمیان نیز تصدیق نمودند :

قالوا بلی .

از آن پس بود که پس از مشاهده آن جلال و جمال نا متناهی و پای نهادن آدمی به دنیایی که تجلی گاه آن جمال و جلال بود و آیینه دار او ، داستان دلسپردن ها و دلبستگی های آدمی به همه چیز و همه کس آغاز گردید.

 

جای دارد در اینجا به نظریه مشهور افلاطون اشاره کنیم که :

روح انسانی درعالم مجردات پیش از ورود به دنیا، حقیقت جمال و حسن مطلق را دریافته بود. پس در این دنیا چون حسن ظاهری و مجازی را می بیند از آن زیبای مطلق که پیش از این درک نموده بود یاد می کند . غم هجرانش می افزاید و هوای عشق او را بر می دارد ، فریفته جمال می گردد . مانند مرغی اسیر می خواهد به سوی او پرواز کند . عواطف عالم عشق همان شوق لقای حق است . اما عشق جسمانی مانند حسن صوری ، مجازی است و عشق حقیقی سودایی است که بر سر حکیم می زند ، همچنان که عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و تولد فرزند و مایه بقای نوع است ، عشق حقیقی هم روح و عقل را از عقیمی رهایی داده ، مایه ادراک اشراقی و دریافتن زندگانی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و زندگانی روحانی می گردد . آدمی به کمال دانش وقتی می رسد که به مشاهده جمال او نائل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل آید – کتاب سیر حکمت در اروپا ، جلد 1

 

آری ، آدمی که پس از مشاهده ی آن جمال پای با این دنیا نهاد از آن پس هرکجا که تجلی و کرشمه ای از آنچه دیده بود ، یافت ناخودآگاه به  هوای همان چه دیده بود ، رفت .گاهی در چشم و ابروی یاری و گاهی زیبایی سرسبزی و کناری .

 

مرا از توست هر دم تازه عشقی

تو را هر ساعتی حسنی دگر باد

 

و این گونه بود که داستان تمامی دلبستگی ها و شوریده سری های آدمی آغاز گشت .

 

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو

ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست

 

به عبارتی دیگر در مکتب عرفان تمامی عشق ها و دلبستگی های آدمی حاصل فتنه ای است که غمزه جادویی آن معشوق حقیقی به پا کرده است و هیچ شر و شوری بی ارتباط با او نیست .

 

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود

 

تا عاشقان به بوی نسیمش دهند جان

بگشود نافه‌ای و در آرزو ببست

 

و آدمی همچنان تا شام ابد مدهوش جرعه ای است که در صبح ازل نوشید. و هر بار به واسطه ی عشق به کسی یا چیزی به دفع خماری از آن همت می گمارد.

 

در ازل داده‌ست ما را ساقی لعل لبت

جرعه جامی که من مدهوش آن جامم هنوز

 

سر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

 

آدمی که از قرب حق به غریبی این دنیا پای نهاده است هچنان هوای همان کوی را به سر می پروراند.

 

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری

غریب را دل سرگشته با وطن باشد

 

و هر بار به همین هوا در پی چیزی و کسی یا نمود و پدیده ای از دنیا می رود

 

با هر ستاره‌ای سر و کار است هر شبم

از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو

 

هر چه و هر که در این راه پیش می آید تنها بهانه ایست بر سر راه این اشتیاق آدمی به او.

 

ندیم و مطرب و ساقی همه اوست

خیال آب و گل در ره بهانه

 

 

محی الدین عربی که از او به عنوان پایه گذارمکتب عرفان نظری یاد میکنند جمله ای در این باب دارد که موضوع را روشن تر و ملموس تر می نماید ، وی می گوید :

ما احب احد غیر خالقه لکن انه احتجب عنه تعالی تحت زینب و سعاد و هند و ...

هیچ کس چیزی غیر از خالق خود را دوست نداشته است لکن او در زیر نام های (معشوق های مجازی) زینب و سعاد و هند و ... پنهان است (زینب ، سعاد ، هند : نام های دخترانه ی زبان عرب )

 

به اجمال می توان گفت در مکتب عرفان و در دیدگاه عرفا از آنجا که جهان تجلی صفات خداوند است ، اگر آدمیان به چیزی یا به کسی در این دنیا دل بستگی دارند ، دانسته یا نادانسته به اصل آن که خداوند است متمایل و دلبسته اند

 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم

 

اگر دلم نشدی پایبند طره او

کی اش قرار در این تیره خاکدان بودی

 

بدین شرح است که تمامی انسان ها با هر سودا که در  دل دارند و با هر خیال که در سر ، در واقع دل در گرو آن معشوق حقیقی و سر به آستان صفات او برآورده اند ، ابیات زیر شاهدان معتبری بر این معنا می باشند :

 

کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست

در رهگذر کیست که دامی ز بلا نیست

 

سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست

کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست

 

نی من تنها کشم تطاول زلفت

کیست که او داغ آن سیاه ندارد

 

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس

که عندلیب تو از هر طرف هزارانند

 

نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ

همه را نعره زنان جامه دران می‌داری

 

هر آنچه را آدمی بر این خاکدان در پی آن بر می آید ، دل می سپارد و می بازد ، حاصل و نتیجه کشش روح اوست به آنچه پیش از این دیده است که پیشتر در باب آن سخن به میان آمد .

 

 عمریست تا ز زلف تو بویی شنیده‌ام

زان بوی در مشام دل من هنوز بوست

 

اینگونه است که هر چه و هر که آدمی به او متمایل  میگردد و روحش به سمت آن سوق پیدا می کند کرشمه ای از صفاتی است که در صورت مجاز در این عالم و به صورت متجلی گشته که حقیقت این صفات در ذات حضرت حق و سرچشمه ی آن ها در وجود اوست که روزی بر انسان آشکار گردیده است ، هر چند کثیر آدمیان از این معنی غافل اند و اکثرهم لا یعلمون.

 

آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار

جرعه‌ای بود از زلال جام جان افزای تو

 

اقشار و اصناف آدمیان چه هوشیار و چه مست،چه خراباتیان  چه صومعه نشینان ،چه زاهدان و چه رندان در پی هر آنچه عمر می گذرانند ، حقیقت و اصالتش ذات و صفات حضرت حق است و بس

 

در صومعه زاهد و در خلوت صوفی

جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست

 

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

 

در عشق خانقاه و خرابات فرق نیست

هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

 

نکته ای که در اینجا لازم به تذکر است اینکه علایق و کشش هایی که معمولا بر اثر برانگیختگی های جنسی در انسان ها نسبت به جنس مختلف ایجاد می شود( که اکثر علایق و دلبستگی ها نیز از همین دسته می باشند) در ذیل این تعریف نخواهند گنجیند . به دلیل آنکه ماهیت و ویژگی جنسی در وجود خداوند و صفات او راه ندارد پس تجلی هم از آن در جهان ، متجلی نیست که این  تمایل ادمیان به او نسبت داده شود.

در مکتب عرفان با آنکه گفتیم تمام دلبستگی ها را نشات گرفته از کشش آدمی به حضرت حق و تمایل و دلبستگی به او معرفی می گردد اما به هیچ وجه دل سپردن به واسطه ها را شایسته و سزاوار نمی داند که آدمی حقیقت را رها کرده در پی مجاز افتد ، اصل را فراموش نماید و سایه ی آن را دنبال کند.

با آنکه جهان جلوه ای از معشوق و آینه صفات او است اما هیچ چیز آن را شایسته دل سپردن نمی داند .هرچند اکثریت مردم آنچنان مشغول این فروغ و جلوه شده اند که از حقیقت آن باز مانده اند و اصل آن را به فراموشی سپرده و از آن غافل شده اند. اینان چون تشنگانی هستند که دنبال سراب راه افتاده و از آب باز مانده اند .

 

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم

دست از سر آبی که جهان جمله سراب است

 

روح آدمی چون تشنه ای است که در پی آب است، در پی حقیقت همان جمال و جلالی که روزی بر او عرضه گشته است و امروز هر سراب را که می بیند به خیال یافتن جرعه ای از آن پای به وادی طلب می نهد . اما دنیا و هر چه در آن است سرابی بیش نیست و آب حیات را تنها در عشق به معشوق حقیقی  می تواند یافت .

 

حافظ چه می نهی دل تو در خیال خوبان

کی تشنه سیر گردد از لمعه سرابی ؟!

 

دور است سر آب در این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت !

 

اما تمایل و دل دادن به واسطه ها و نمود های دنیوی در صورتی که تزاحم و رویارویی با  دل سپردن و دلدادگی به معشوق حقیقی نداشته باشد و در نه در عرض آن ،  بلکه در طول آن قرار گیرد مذموم نمی افتد

 

گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین

گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند

 

در غیر این صورت مصداق همان کلام نبوی خواهد بود که :

 

حب الدنیا راس کل خطیئه

دنیا دوستی اساس تمام اشتباهات است .

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۸ساعت۸:٠۳ ‎ب.ظتوسط علی خلیلی | نظرات ()