شب ققنوس - شعر ها و نوشته های علی خلیلی

(مقاله)تنها میان تن ها

آدمی بالفطره موجودی اجتماعی است و میل به تعامل و برقراری رابطه با موجودات اطراف خود ( و نه تنها هم نوعان خود ) دارد . همه انسان ها این تعامل و رابطه را با توجه به شخصیت خود با دیگران و  محیط پیرامون خویش برقرار می کنند .

 

اما در زندگی انسان زمانی می رسد که با تمام آشنایی و قرابت با اطراف و اطرافیان ، خویش را بیگانه با آن ها می یابد ، این پدیده دلایل گوناگونی می تواند داشته باشد از جمله مشکلات روحی شخص ،نظیر بد بینی ها ، افسردگی ها و یا ناتوانی شخص در برقراری ارتباط اجتماعی ، اما گاهی دلیل این "احساس تنهایی کردن" چیزی فراتر از این گونه گزاره هاست ، در این موارد انسان راه خویش را جدا از خویشان خود می بیند ، دغدغه های خود را متفاوت با دغدغه های دیگران می یابد ، میان خواسته ها و سطح توقعات خود با دیگران اختلاف چشمگیری مشاهده می کند ، این پدیده در زندگی تمام انسان های بزرگ حادث بوده است ، چگونگی شناخت و برخورد با این پدیده می تواند شخص را در پیمودن راه کمال وسیر و سلوک به سمت حق یاری نماید یا از طرف دیگر شخص را به ورطه افسردگی ها و بدبینی به جامعه و عزلت و گوشه گیری سوق دهد .

همواره رابطه میان انسان ها بر "مشترکات" آن ها پایه ریزی و بنا می گردد ، هرچقدر این مشترکات بیشتر باشند رابطه ای وسیع تر و عمیق تر ایجاد می شود و همچنین بالعکس .

 

وقتی سطح توقعات شخص از زندگی ، نگرش او به پدیده ها و مسائل گوناگون ، خاستگاه نیازها و احتیاجات او ، طرز تفکرش نسبت به اتفاقات روزمره ، مطالبات جزئی و کلان او و.... با دیگران و اطرافیانش دچار اختلاف می گردد ، روابط و تعامل او با آنان دچار چالشی جدی و گاه خوفناک می گردد.

 

این چالش و دگرگونی در واقع آغاز "اصلی" حرکت انسان به سمت کمال و دیگرگونه بودن است .در این مواقع سه راه پیش روی انسان وجود دارد ، یکی اینکه با توجه به هزینه های گزافی که اینگونه "تنها بودن" برای او به همراه دارد ، آن را به فراموشی سپرده و به اصطلاح همرنگ جماعت شود ، نهایت این شیوه چیزی جز سرکوب استعداد های شخص و منتفی نمودن تکامل او نیست ، دومین راه اینکه شخص تنهایی اش را بپذیرد و حصاری میان خود و اطرافیان ایجاد کرده و راه خویش را پیش بگیرد ، در این موارد معمولا شخص دچار نوعی " خودبزرگ بینی" یا خود برتر بینی " و از طرفی "بد بینی " نسبت به افراد جامعه می گردد این دسته از افراد تا همیشه در برقراری روابط اجتماعی خویش دچار مشکلات و موانع جدی خواهند بود .

 

اما راه سوم که به نظر بهترین راه نیز هست ،اینکه شخص حد و حدود و مرزهای خود را با جامعه ، اطرافیان و محیط پیرامونش مشخص نماید و حالا که خداوند نعمت "برتر اندیشیدن" و "بهتر دیدن" را به او عطا کرده است این متاع پر بها را با هیچ چیز دیگری معامله نکند و زندگی خود را بر اساس همین اندیشه برتر و نگاه بهتر پیش ببرد اما با درک ظرفیت ، توانایی و استعداد اطرافیان دو سیاست را در قبال شان اعمال نماید : اول اینکه به هیچ وجه اجازه تعدی اندیشه های نادرست و سطح پایین آنان را به حوزه زندگی خویش ندهد و دوم آن که در حد امکان سعی در روشنگری و ارائه اندیشه برتر خویش به آنان داشته باشد ، ذکر این موضوع لازم و ضروری است که چنین شخصی باید در نظر داشته باشد که هر نعمت الهی تکلیفی نیز برای صاحب نعمت به دنبال خواهد داشت ، و حداقل تکلیفی که برای چنین شخصی وجود دارد ، بعد از حرکت و تداوم و استقامت خویش در راه حق ، دعوت دیگران به این راه و یاری رساندن به آنان برای پیمودن آن است.

 

بدون شک کسی به اندازه پیامبران دارای اندیشه برتر و دید بهتر نبوده است اما بیشترین تلاش و کوشش را نیز در راه هدایت دیگران همراه با "حفظ رابطه و تعامل "داشته اند و بیشترین سختی ها را نیز در این راه متحمل شده اند.

 

می توان ازدو منظر دیگر نیز به این "تنها شدن" نگریست ،یکی از نگاه و دریچه ذهن انسان است ، مولوی داستان اسبی را نقل می کند که سر از طویله الاغ ها در می آورد ، وقتی که الاغ ها شروع به خوردن زباله ها و انواع آلودگی ها می کنند و امتناع اسب را از این کار می بینند به او اعتراض می کنند و اسب در جواب آنها می گوید که من خوردنی ها و غذاهای پاک و شایسته ای می خورده ام ، خوراکی بهتر و  پاکیزه تر از آنچه شما به آن دلخوش هستید می شناسم و نمی توانم همسفره شما باشم ، داستان انسان های متعالی و اطرافیانشان شبیه به همین داستانی است که مولوی نقل می کند ، انسان های متعالی اهدافی بالا تر ، لذات متعالی تر ، خواسته های بزرگ تر و اندیشه هایی عمیق تر از آن چه که اطرافیانشان دارند و به کار می گیرند  ، می شناسند و به همین دلیل همراه شدن و همکار شدن با آنان خوشایندشان نمی آید.

 

و منظر دیگر آنکه عاشق همیشه در پی تصاحب معشوق خویش و منحصر نمودن وجود او برای خود است ، عاشق سهم هیچ کس دیگری را در مورد محبوب خود بر نمی تابد ، این مسئله را در روابط میان انسان ها به وضوح می توان مشاهده کرد ، سنت الهی نیز همواره بر این اصل بوده و خداوند در بسیاری اوقات بندگانی را که مورد عنایت و دوستی خاص خود داشته است به شیوه ها و طرق مختلف به تنهایی و عزلتی عاشقانه کشانده است .

 

چو شه عشق کشیدش ز همه خلق بریدش

نظر عشق گزیدش ، همه حاجات روا شد

 

خلوت و عزلت شرط اول عشقبازی است ، هیچ عاشق و معشوقی در منظر دیگران عشقبازی نمی کنند و شرط اول آن تنهایی و ایجاد خلوت میان آن هاست. تنهایی ها و غربت پیامبران و اولیا شاهد محکمی بر این مدعی است ، از سوی دیگر این تنها شدن می تواند آغاز راه و دعوت خداوند باشد :

 

این جفای خلق با تو در جهان

گر بدانی گنج زر باشد نهان

خلق را با تو کج و بدخو کند

تا تو را ناچار رو آن سو کند

+نوشته شده در ساعتتوسط مدیر |