§ هشام بن عبدالملک از ابوحازم پرسید که :آن چیست که بدان نجات یابیم در این کار ؟
گفت :هر درمی که بستانی از جایی ستانی که حلال بود و به جایی صرف کنی که به حق بود .
§ سخن اوست که بر شما باد که از دنیا احتراز کنید که به من درست چنین رسیده است که روز قیامت بنده ای را که دنیا را عظیم داشته بود به پای کنند بر سر جمع ، پس منادی کنند که بنگرید که این بنده ای است که آنچه حق تعالی آن را حقیر داشته ، او بزرگ داشته است و آنچه خدای دشمن داشته او دوست و عزیز داشته است و آنچه خدای انداخته است او برگرفته .
§ گفت :در دنیا هیچ چیز نیست که بدان شاد شوی که نه در زیر وی چیزی است که بدان اندوهگین شوی اما شادی صافی خود نیافریده است .
§ گفت :اندکی از دنیا تو را مشغول گرداند از بسیاری آخرت .
§ گفت :اگر من از دعا محروم مانم بر من بسی دشوارتر از آن بود که از اجابت .
§ به قصابی بگذشت که گوشت فربه داشت . گفت :از این گوشت بستان .
گفت :سیم ندارم .
گفت :تو را زمان دهم .
گفت :من خویشتن را زمان دهم نکوتر از آن که تو مرا زمان دهی ، و من خود آراسته گردانم .
قصاب گفت :لاجرم استخوانهای پهلوت پدید آمده است .
گفت :کرمان گور را این بس بود

