§ پوستینی داشت که تابستان و زمستان آن پوشیدی . وقتی به طهارت حاجتش آمد برخاست و پوستین بگذاشت . خواجه حسن بصری فراز رسید . پوستین دید در راه انداخته . گفت :این عجمی این قدر نتواند که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود .
بایستاد و نگاه می داشت تا حبیب بازرسید . سلام گفت :پس گفت :ای امام مسلمانان ! چرا ایستاده ای ؟
گفت :ای حبیب ! ندانی که این پوستین اینجا رها نباید کرد که ضایع شود . و بگو تا به اعتماد که بگذاشته ای ؟
گفت :به اعتماد آنکه تو را برگماشت تا نگاه داری.
§ وقت نماز شام حسن به در صومعه بگذشت و قامت نماز شام گفته بود و در نماز ایستاده . حسن درآمد . حبیب الحمد را الهمد می خواند . گفت :نماز در پی او درست نیست.
بدو اقتدا نکرد و خود بانگ نماز بگزارد . چون شب درآمد بخفت . حق را تبارک و تعالی بخواب دید . گفت :ای بارخدای . رضای تو در چه چیز است .
گفت :یا حسن ! رضای من دریافته بودی قدرش ندانستی .
گفت :بارخدایا! آن چه بود ؟
گفت :اگر تو نماز کردی از پس حبیب رضای ما دریافته بودی و این نماز بهتراز جمله نماز عمرتو خواست بود . اما تو را سقم عبارت از صحت نیت بازداشت.بسی تفاوت است از زبان راست کردن تا دل .
§ نقل است که احمد حنبل و شافعی رضی الله عنهما ، نشسته بودند . حبیب از گوشه ای درآمد . احمد گفت:من سوالی خواهم کرد .
شافعی گفت :چاره نیست .
چون حبیب فراز رسید احمد گفت :چه گویی در حق کسی که از این پنج نماز یکی از وی فوت شود ، نمی داند کدامست ، چه باید کرد ؟
حبیب گفت :هذا قلب عقل عن الله فلیودب.این دل کسی بود که از خداوند غافل باشد . او را ادب باید کرد و هر پنج نماز را قضا باید کرد .
§ نقل است که هرگاه در پیش او قرآن خواندندی سخت بگریستی و به زاری .بدو گفتند :تو عجمی و قرآن عربی. نمی دانی که چه می گوید . این گریه از چیست ؟
گفت :زبانم عجمی است اما دلم عربی است

