§ ارادات او به علی بوده است رضی الله عنهما ، و در علوم رجوع باز او کرده است و طریقت ازو گرفت
§ پرسیدند :مسلمانی چیست و مسلمان کیست ؟ گفت :مسلمانی در کتابهاست و مسلمانان در زیر خاک اند.
§ پرسیدند :طبیبی که بیمار بود دیگران را معالجه چون کند ؟
گفت :تو نخست خود را علاج کن ، آنگاه دیگران را .
گفت :سخن من بشنوید که علم من شما را سود دارد ، و عمل من شما را زیان ندارد
§ پرسیدند :قومی اند که در سخن ما را چندان می ترسانند که دل ما از خوف پاره شود . این روا بود ؟
گفت :امروز با قومی صحبت دارید که شما را بترسانند و فردا ایمن باشید بهتر که صحبت با قومی دارید که شما را ایمن کنند وفردا به خوف اندر رسید .
§ گفتند :کسی می گوید که خلق را دعوت مکنید تا پیش خود را پاک نکنید .
گفت :شیطان در آرزوی هیچ نیست مگر در آنکه این کلمه در دل ما آراسته کند تا در امر معروف و نهی منکر بسته آید .
§ یکبار در بصره خشکسالی افتاد . دویست هزار خلق برفتند و منبری بنهادند و حسن را بر منبر فرستادند تا دعایی گوید . حسن گفت :می خواهید تا باران بارد .
گفتند :بلی ! برای این آمده ایم .
گفت :حسن را از بصره بیرون کنید .
§ نقل است که یک روز این حدیث می خواند :آخر من یخرج من النار رجل یقال له هناد . آخر کسی که از دوزخ بیرون آید مردی بود نام او هناد .
§ نقل است که روزی بر در صومعه او کسی نشسته بود . حسن بر بام صومعه نماز می کرد . در سجده چندان بگریست که آب از ناودان فروچکیدن گرفت وبر جامه این مرد افتاد . آن مرد در بزد . گفت :این آب پاک هست یآ نه تا بشویم ؟
حسن گفت :بشوی که با آن نماز روا نبود که آب چشم عاصیان است .
§ نقل است که سعید جبیر را در نصیحت گفت :سه کار مکن ، یکی قدم بر بساط سلاطین منه ، اگر همه محض شفقت بود بر خلق ؛ و دوم با هیچ سر پوشیده در خلوت منشین ، و اگر چه رابعه بود و تو او را کتاب خدای آموزی ؛ و سوم هرگز گوش خود عاریت مده امیر را اگر چه در جه مردان مرد داری که از آفت خالی نبود و آخر الامر زخم خویش بزند .
§ نقل است که بزرگی گفت :با حسن و جماعتی به حج می رفتم . در بادیه تشنه شدیم . به سر چاهی رسیدیم ، دلو و رسن ندید م . حسن گفت :چون من در شروع نماز شوم ، شما آب خورید . پس در نماز شد تا به سر آب شدیم . آب سر چاه آمده بود . باز خوردیم . یکی از اصحاب کوزه ای آب برداشت . آب به چاه فروشد .
چون حسن از نماز فارغ شد گفت :خدای را استوار نداشتید تا آب به چاه فرورفت .
§ نقل است که در عهد حسن مردی را اسبی به زیان آمد و آن مرد فروماند . حال خود با حسن بگفت . حسن آن اسب را از بهر جهاد به چهارصد درم از وی بخرید و سیم بداد . شبانه آن مرد مرغزاری در بهشت بخواب دید و اسبی در آن مرغزار و چهارصد کره ، همه خنگ : پرسید این اسبان از آن کیست ؟
گفتند :به نام تو بود ، اکنون به نام حسن کردند .
چون بیدار شد پیش حسن آمد و گفت :ای امام ! بیع اقالت پدید کن که پشیمانم .
حسن گفت :برو که آن خواب که تو دیده ای من پیش از تو دیدم .
آن مرد ، غمگین بازگشت . شب دیگر حسن کوشکها دید و منظرها به خواب . پرسید :از آن کیست ؟
گفت :آن کسی را که بیع اقالت کند .
حسن بامداد آن مرد را طلب کرد و بیع اقالت کرد .
§ روزی به کنار دجله می گذشت . سیاهی دید با قرابه ای ، و زنی پیش او نشسته و از آن فرابه می آشامید . به خاطر حسن بگذشت که این مرد از من بهترا ست .باز شرع حمله آورد که آخر از من بهتر نبود که بازنی نامحرم نشسته و از قرابه می آشامد ، او در این خاطر بود که ناگاه کشتی گرانبار برسید و هفت مرد در آن بودند ، و ناگاه برگشت و غرقه شد . آن سیاه در رفت و شش تن را خلاص داد . پس روی به حسن کرد و گفت :برخیز اگر از من بهتری .من شش تن را نجات دادم . تو این یک تن را خلاص ده ، ای امام مسلمانان ! در آن قرابه آب است و آن زن مادر من است . خواستم تا تو را بیازمایم تا تو به چشم ظاهر می بینی یا به چشم باطن . اکنون معلوم شد که به چشم ظاهر دید ی.
حسن در پای او افتاد و عذر خواست و دانست که آن گماشته حق است پس گفت :ای سیاه ! چنانکه ایشان را از دریا خلاص کردی مرا از دریای پندار خلاص ده .
§ وقتی سگی دید و گفت :الهی مرا بدین سگ برگیر .
پرسیدند :تو بهتری یا سگ ؟
گفت :اگر از عذاب خدا خلاص یابم من بهتر باشم والا به عزت و جلال خدای که او از صد چون من به .
§ [گفت:] عورتی روی برهنه و هر دو دست گشاده و خشم آلوده با جمالی عظیم از شوهر خود با من شکایت می کرد.گفتم : اول روی پوش .گفت : من از دوستی مخلوق چنانم که عقل از من زایل شده است و اگر مرا خبر نمی کردی همچنین به بازار خواستم شد . تو بااین همه دعوی دردوستی او چه بودی اگر تو ناپوشیدگی من ندیدی ؟ مرا از این عجب آمد .
§ نقل است که روزی یاران خود را گفت :شما ماننده اید به اصحاب رسول علیه السلام .
ایشان شاد شدند . حسن گفت :به روی و به ریش ، نه به چیزی دیگر
§ گفت :گوسفند از آدمی آگاهتر است از آنکه بانگ شبان او را از چرا کردن باز دارد و آدمی را سخن خدای از مراد خویش باز نمی دارد .
§ گفت :اگر کسی مرا به خمر خوردن خواند دوستر از آن دارم که به طلب دنیا خواند .
§ گفت :معرفت آن است که در خود یک ذره خصومت نیابی .
§ گفت :ورع سه مقام است یکی آنکه بنده سخن نگوید مگر به حق ، خواه در خشم باشد خواه راضی ، دوم آنکه اعضای خود را نگاه دارد از هر خشم خدای ، سوم آنکه قصد او در چیزی بود که خدای تعالی بدان راضی باشد .
§ گفت :سه کس را غیبت نیست :صاحب هوا را ، فاسق را ، و امام ظالم را .
§ گفت :در کفارت غیبت استغفار بسنده است ، اگرچه بحلی نخواهی .
§ گفت :مسکین ، فرزند آدم . راضی شده به سرایی که حلال آن را حساب است و حرام آن را عذاب
§ گفت :هر که خدای را شناخت او را دوست دارد ، و هرکه دنیا را شناخت او را دشمن دارد .
§ گفت :اگر خواهی دنیا را بینی که پس از تو چون خواهد بود بنگر که پس از مرگ دیگران چونست .
§ گفتند :مردی بیست سال است تا به نماز جماعت نیامده است ، و با کسی اختلاط نکرده ، و در گوشه ای نشسته است .حسن پیش او رفت و گفت :چرا به نماز جماعت نیایی و اختلاط نکنی .
گفت :مرا معذور دارد که مشغولم .
گفت :به چه مشغولی ؟ گفت : هیچ نفس از من برنمی آید که نه نعمتی از حق به من رسد و نه معصیتی از من بدو . به شکر آن نعمت و به عذر آن معصیت مشغولم .
حسن گفت :همچنین باشد که تو بهترازمنی .
§ پرسیدند : تو را هرگز وقت خوش بوده است ؟
گفت :روزی بر بام بودم . زن همسایه با شوهر می گفت که قرب پنجاه سال است که در خانه توام . اگر بود و اگر نبود . صبر کردم . در سرما و گرما و زیادتی نطلبیدم و نام و ننگ تو نگاه داشتم و از تو به کس گله نکردم . اما بدین یک چیز تن در ندهم که بر سر من دیگری گزینی . این همه برای آن کردم تا تو مرا ببینی همه ، نه آن که تو دیگری ببینی . امروز به دیگری التفات می کنی . اینک به تشنیع ، دامن امام مسلمانان گیرم.حسن گفت :مرا وقت خوش گشت و آب از چشمم روانه گشت . طلب کردم تا آن را در قرآن نظیر یابم . این آیت یافتم :ان الله لایغفر ان یشرک به و یغفرما دون ذلک لمن یشاء .همه گناهت عفو گردانم اما اگر به گوشه خاطر به دیگری میلی کنی و با خدای شریک کنی هرگزت نیامرزم .

