§ نقل است که چون خواجه انبیا را علیهم السلام وفاة نزدیک رسید گفتند :یا رسول الله ! مرقع تو به که دهیم ؟
گفت :به اویس قرنی .
§ فاروق گفت :باش تا چیزی بیاورم برای تو . اویس دست در گریبان کرد و دو درم برآورد . گفت :من این را از اشتربانی کسب کرده ام . اگر تو ضمان می کنی که من چندان بزیم که این بخورم ، آنگاه دیگر بستانم
§ گفت :ای پسر حیان!چه آورد ترا اینجا؟
گفتم تا با توانس گیرم و به تو بیاسایم . گفت:من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر انس تواند گرفت و به کسی دیگر بیاسود .
§ گفتند :چونی .
گفت:چگونه باشد کسی که بامداد برخیزد و نداند که شبانگاه خواهد زیست یا نه ؟
§ سخن اوست که :علیک بقلبک . بر تو باد به دل تو .
در آخر عمر چنین گفتند که سفیدی برو پدید آمد و آن وقت برموافقت امیرالمومنین علی رضی الله عنه در صفین حرب می کرد تا کشته شد

