دیوانه ها
پس شاخههای یاس و مریم فرق دارند
آری! اگر بسیار اگر کم فرق دارند
شادم تصور میکنی وقتی ندانی
لبخندهای شادی و غم فرق دارند
برعکس میگردم طواف خانهات را
دیوانهها آدم به آدم فرق دارند
من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان
با این حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم کشته عشقت نظر کن
پروانههای مرده با هم فرق دارند
امیدواری بزرگ
کی به آتش می کشی تسبیح یا قدوس را
روح سرگردان این پروانه مایوس را
کورسوهای چراغ عقل مردم منکرند
روشنایی های آن خورشید نا محسوس را
از صدای موج سرشارند و با ساحل دچار
گوش ماهی ها چه می فهمند اقیانوس را
نسل در نسل زمین گشتند تا پیدا کنند
سایه پر های رنگارنگ آن طاووس را
تلخ و شیرین جهان چیزی به جز یک خواب نیست
مرگ پایان می دهد یک روز این کابوس را
پاییز های بی چمدان
اکنون مرا بهار دل انگیز دیگری
آورده است وعده پاییز دیگری
ویرانه های خانه من ایستاده اند
چشم انتظار حمله چنگیز دیگری
تا مرگ یک پیاله فقط راه مانده است
کی می رسد پیاله لبریز دیگری
آتش بزن مرا که به جز شاخه های خشک
باقی نمانده از تن من چیز دیگری
تهران و تلخکامی من مانده است ! کاش
تبریز دیگری و شکر ریز دیگری
غریب در پیراهن
هر روز ، جهان است و فرازی و نشیبی
این نیز نگاهی است به افتادن سیبی
در غلغله جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
آخر چه امیدی به شب و روز جهان است
باید همه عمر خودت را بفریبی
چون قصه آن صخره که از صحبت دریا
جز سیلی امواج نبرده است نصیبی
آیینه تاریخ تو را درد شکسته است
اما تو نه تاریخ شناسی نه طبیبی !
در اقیانوس
رسید لب به لب و بوسه های ناب زدیم
دو جام بود که با نیت شراب زدیم
دو گل که با عطش بوسه های پی در پی
به روی پیرهن سرخشان گلاب زدیم
نه از هوس که ز جور زمانه ! لب به شراب
اگر زدیم برای دل خراب زدیم
موذنا به امید که می زنی فریاد
تو هم بخواب که ما خویش را به خواب زدیم
مگرد بی سبب ای ناخدا که غرق شده ست
جزیره ای که به سودای آن به آب زدیم
مکاشفه در آینه
مستی نه از پیاله نه از خم شروع شد
از جادة سهشنبه شب قم شروع شد
آیینه خیره شد به من و من به آیینه
آن قدر خیره شد که تبسم شروع شد
خورشید ذرهبین به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دل هیزم شروع شد
وقتی نسیم آه من از شیشهها گذشت
بیتابی مزارع گندم شروع شد
موج عذاب یا شب گرداب؟! هیچ یک
دریا دلش گرفت و تلاطم شروع شد
از فال دست خود چه بگویم که ماجرا
از ربنای رکعت دوم شروع شد
در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار
تا گفتم السلام علیکم ... شروع شد
خاطره
چنان که از قفس هم دو یا کریم به هم
از آن دو پنجره ما خیره می شدیم به هم
به هم شبیه ، به هم مبتلا ، به هم محتاج
چنان دو نیمه سیبی که هر دو نیم به هم
من و توایم دو پژمرده گل میان کتاب
من و توایم دو دلبسته از قدیم به هم
شبیه یکدگریم و چقدر دلگیر است
شبیه بودن گل های بی شمیم به هم
من و تو رود شدیم و جدا شدیم از هم
من و تو کوه شدیم و نمی رسیم به هم
بیا شویم چو خاکستری رها در باد
من و تو را برساند مگر نسیم به هم
شهر (2)
هم از سکوت گریزان هم از صدا بیزار
چنین چرا دلتنگ؟ چنین چرا بیزار
زمین از آمدن برف تاز خشنود است
من از شلوغی بسیار رد پا بیزار
قدم زدم، ریه هایم شد از هوا لبریز
قدم زدم! ریه هایم شد از هوا بیزار
اگر چه می گذریم از کنار هم آرام
شما ز من متنفر ، من از شما بیزار
به مسجد آمدم و نا امید برگشتم
دل از مشاهده تلخی ریا بیزار
ندای قاری و گلدسته های پژمرده
اذان مرده و دل های از خدا بیزار
به خانه ام بروم؟ خانه از سکوت پر است
سکوت می کند از زندگی مرا بیزار
تمام خانه سکوت و تمام شهر صداست!
از این سکوت گریزان ، از آن صدا بیزار
آرزو
حتی اگر از عشق سری خواسته بودم
از شوکت سیمرغ پری خواسته بودم
خورشید درخشان به کفم بود ولی من
از شمع ، دل شعله وری خواسته بودم
با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید
آری ! خبر از بی خبری خواسته بودم
غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید
ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم
افسوس خدا حاجت یک عمر مرا داد
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم
خطا
اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است
گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه خشکیده در کنار من است
گل محمدی من ، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است
تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه غم های روزگار من است
بگیر دست مرا تا زخاک برخیزم
اگر چه سوخته ام نوبت بهار من است
مسئله پاک شده
تا کی تحمل غم و تا کی خدا خدا
دیگر ز یاد برده گمانم مرا خدا
در سنگسار ، آینه ای را که می برند
شاید شکسته خواسته از ابتدا خدا
اکنون که من به فکر رسیدن به ساحلم
در فکر غرق کردن کشتی است نا خدا
امکان رستگاری من گر نبوده است
بیهوده آزموده مرا بار ها خدا
با نیت بهشت اگرم آفریده است
می راندم به سوی جهنم چرا خدا
ای دل خلاف هروله حاجیان مرو
کافی است هر چه عقل درافتاد با خدا
بگذار بی مجادله از نیل بگذریم
تا از عصا نساخته است اژدها خدا
دنیا عوض شده ست
آیین عشق بازی دنیا عوض شده است
یوسف عوض شده ست ، زلیخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولی
در عشق سال هاست که فتوی عوض شده ست
خو کن به قایقت که به ساحل نمی رسی
خو کن که جای ساحل و دریا عوض شده ست
آن با وفا کبوتر جلدی که پر کشید
اکنون به خانه آمده اما عوض شده ست
حق داشتی مرا نشناس به هر طریق
من همچنان همانم و دنیا عوض شده ست
آینه
گر چه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست
دل بکن آینه انقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!
بی سبب تا لب دریا نکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه ! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت : هر خواستنی عین توانایی نیست
نیرنگ
گفته بودم پیش از این گلخانه رنگ من است
حال می گویم جهان ، پیراهن تنگ من است
استخوان های مرا در پنجه آخر خرد کرد
آنکه می پنداشتم چون موم در چنگ من است
دوستان همدلم ساز مخالف می زنند
مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است
از نبردی نا برابر باز می گردم ، دریغ
دیر فهمیدم که دنیا عرصه جنگ من است
مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند
مرگ پیروزی است اما مایه ننگ من است
از فراموشی چه سنگین تر به روی سینه؟! کاش
پاک می کردی غباری را که بر سنگ من است
خیال
اگر سرم که از انکار کردگار پرم
اگر دلم ، که از اندوه روزگار پرم
دقیق تر بنگر – این غبار آینه نیست –
خود این منم که در آیینه از غبار پرم
مرا قبیله داغ جوان چشیده بدان
که از مرور خبر های ناگوار پرم
درختی ام که پر از قلب های کنده شده است
ز خالکوبی غم های روزگار پرم
نه اهل کشتی نوح و نه سر نهاده به کوه
برای آمدن مرگ از انتظار پرم
مگیر زورق فرسوده مرا از رود
که از خیال رسیدن به آبشار پرم !
دل نباخته
ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دلزدهای! من ز تو دلتنگ
شاخه گلی برای مزار
از باغ میبرند چراغانیات کنند
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند

